خورشید را باور داریم



















خورشید را باور داریم، حتی اگر نتابد.
به عشق ایمان داریم، حتی اگر آن را حس نکنیم.
به خدا ایمان داریم، حتی اگر سکوت کرده باشد.

معنای گذشت



شنبه ی گذشته بود .... طبقه ی دوم مدرسه در حال ارشادات یکی از فرزندان این مرز و بوم بودم که همکارم اومد با چشم گریون و صدام کرد . دیدم اوضاع مناسب نیست ، بحث رو کنار گذاشتم و رفتم پایین ، گفتم چی شده ؟ ... گفت برادر خانم امیری فوت کرده !! .... خانم امیری معاون پرورشی مدرسه و یکی از دوست داشتنی ترین همکارایی که همه بهش علاقه دارند و من شاید بیشتر و او نیز متقابلا !! ، از این جهت سریع منو صدا کردن که کنارش باشم .... رفتم دیدم تو خودش داره و گریه می کنه ، گفتم کدوم برادرت ؟ .... پر از سوال بودم و نمیدونستم چی شده پرسیدم چیزیش بود ؟ .... تازه فهمیدم که برادرش بیمارستان بوده و مشکوک به هپاتیت ، و ایشون چون نمی خواستن ما ناراحت بشیم یک کلمه از این مسئله به ما نگفته بودن !!! ..... جمعه  ملاقاتش رفته بودن و خوب بوده یکدفعه صبح شنبه ایست قلبی میکنه و جوون 35 ساله از دنیا میره !!!!

راهی اش کردیم رفت بیمارستان ، مرتب در حال تماس بودم که اگه بنا بر تشییع باشه برم بهشت زهرا ......گفت تحویل گرفتیم و داریم میریم بهشت زهرا ..... با امدن یکی از مسئولین اداره و موندنش تا ظهر ، رفتنم به بهشت زهرا خود بخود ملقی شد ، زنگ زدم گفت نه نمی خواد بیایین دفنش کردیم !!!
شب تماس گرفتم جهت اطلاع از مراسم ...... فکر نمیکنم هیچ کس بتونه باور کنه ، گفت : مراسم نمی گیریم چون ...... و گریه اش گرفت و گفت بهم که چرا !!! ...... فرداش اومد مدرسه !!! ...... شروع کرد توی بغلم گریه کردن که برادرم خیلی مظلوم به خاک رفت  .....
گفت به علت عروسی دختر خاله اش که آخر هفته است و به خاطر فوت مادر بزرگ داماد تقریبا دو سال عقد کرده بودن ، پدر و مادرش تصمیم گرفتن به هیچ کس نگن !!! تا مراسم به خوبی برگزار بشه ...... فقط خواهر و برادرها در مراسم تدفین حضور پیدا کردن و هیچ مراسمی برگزار نکردن و حتی به همسایه ها هم چیزی نگفتن و از زدن پارچه مشکی و پوشیدن لباس مشکی هم خودداری کرده بودن ......... اون روز به مادر شوهرش که خونه شون بود و ناراحتی قلبی داره و به خانواده ی داماد نزدیک بود هم چیزی نگفت !!! .......و همین طور به شوهرش که جانبازه هم چیزی نگفت !!! ......از بهشت زهرا یکراست رفت خونه ی خودش و انگار نه انگار !!! ...... کسی که خودش ناراحتی قلبی و کلیوی داره با این بار مصیبت ، فقط موندم چه جوری تحمل کرد ..... شب که بهش زنگ زده بودم می گفت فقط منتظرم شب بشه تا همه بخوابند و برم برای خودم گریه کنم ....... برای این همه مظلومیتش دلم می سوخت و نمی تونستم کاری بکنم .........
اصلا برامون قابل باور نبود ....برای هیچکس .... مگه میشه آدم عزیزش رو ، اونم جوونی به این سن رو از دست بده و آرووم بگیره !!! ...... گفتم مواظب پدر ومادرت باش ، اونا غمی رو در دل دارن که قابل تحمل نیست ........ولی او حتی از پدر ومادرش هم دور بود .....
فشار مادرش رفت روی 22 ولی گریه نکرد ....... باور نمی کرد که پسرش رو از دست داده ...... پدرش گریه میکرد ولی جد کرده بود پسرم که رفته ، جشن مردم رو خراب نکنید !!! ........ شوهرش بعد از رفتن مادرش مطلع شد !!! ..... اون هم مونده بود با این خانواده باید چکار کرد !
نمیدونم تونستم برسونم این همه گذشت رو یا نه ؟ ...... فقط میدونم یک هفته تحمل کردن ...... شب عروسی ، به خاله اش اطلاع دادن برادرمون تصادف کرده و توی خونه !! بستریه و نمی تونیم توی مراسم شرکت کنیم و خاله اش دیروز وقتی برای عیادت رفته متوجه قضیه شده ........ و تازه اول ماجراست .......
اولین مراسم رو براش شنبه توی نماز خونه ی مدرسه گرفتیم و احتمالا دومین مراسمش میمونه برای چهلمش .....
گذشت رو این خانواده معنا کردند ، خدا ازشون راضی باشه ، خرج مراسم رو گذاشتن برای خیریه کهریزک و برای خودشون و پسرشون آخرت رو خریدن ........روحش شاد .

رازخلقت






خیلی دیر است
 که
در قیامت بفهمیم
 برای چه
آفریده شده ایم .

«دکتر محمد رضا سنگری»

خودتان قضاوت کنید

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"


مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"







عدم خروج فاطمه معتمد آریا و میرتهماسب

تابناک : مجتبی میرتهماسب و فاطمه معتمدآریا در آخرین لحظات از همراهی سینماگران ایرانی اعزامی به آمریکا برای شرکت در برنامه "از نزدیک و شخصی" بازماندند.

نمی دانم سیاست های غلط نیروی انتظامی تا کی ادامه خواهد داشت .....خبر دعوت از این سینما گران که الان هفته ای است که در تمامی سایتها و روزنامه ها و حتی صدا و سیما پخش شده است .... نمی توانستند زودتربه آنها بگوید که شما ممنوع الخروج هستید ؟ ....باید بگذارد دم در هواپیما بیخ خرشان را بگیرد که حق خروج ندارید؟ ...که چه ؟ ....که هیاهو درست کنند که موج سبزی بودند و نگذاشتند که بروند ؟ ...حتی اگر نباشند هم با این اقدامات  ، همه مخالف می شوند .....چرا علت عدم خروجشان را عنوان نکردند ؟ ...چرا شفاف سازی نمی کنند ؟ چرا دست از این ندانم کاری هایشان بر نمی دارند ؟ چرا شعله مخالفین را شعله ورتر می سازند ؟ چرا می خواهند این انقلاب را خراب کنند ؟چرا ؟ !!!.....

یا حجت ابن الحسن



یادمان باشد

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم

نمازمان قضاست

سخن گفتن از نگاه امام علی (ع)



و قال علیه الاسلام : لا تقل ما لا تعلم بل لا تقل کل ما تعلم فان الله سبحانه قد فرض علی جوارحک کلها فرائض یحتج بها علیک یوم القیامه


ایشان فرموده است : آنچه را نمی دانی مگو بلکه هر چه را هم میدانی مگو زیرا خداوند سبحان بر همه اعضا و اندام تو احکامی را واجب کرده که روز قیامت به آنها بر تو دلیل و بهانه می آورد .
نهج البلاغه - حکمت 374