
چه دلتنگم ...چه دلگیرم .... یلدایی دیگر امد ولی افسوس ....
یلدای 82 ، پدر در کنار خانواده و من در خانواده ای دیگر ....
فردای آن یلدا ، ساعت 4 صبح 2 دی ، من در بیمارستان در کنار پیکر بیجان پدر ،
وصل شده به دستگاهی که فقط نفس را در سینه اش بی نتیجه بالا و پایین می برد ،
و به عنوان دختر بزرگ خانواده ، بی حضور مادر ، دستور قطع این دستگاه را دادم ، که تا ابد آرام بگیرد ،
در آرزوی نگاهی حتی بی فروغ ازپدر ، چه بیرحمانه ، اما فرمان دادم ....
یلداهای دیگر آمدند و پدر دیگر کنارمان نبود .....
چه تلخ است هر یلدا را بی پدر اغاز کردن ....
شب یلدا نزدیک می شود .... مانند بسیاری از آیین های کهن ایرانی ، بهانه ای است برای بیشتر باهم بودن ، چون نوروز و ...
آیینی که می خواهد فرهنگ اتحاد در خانواده را حفظ نماید و چه کم رنگ می شود این سنت ها ....
سنت هایمان را به فراموشی نسپاریم ...
یادگاری بسیار زیبا از نیاکانمان ...
درس های دوستی و مهربانی، توجه به نزدیکان ، دوستان ، فامیل ...
درس های دوستی و مهربانی، توجه به نزدیکان ، دوستان ، فامیل ...
بهانه ای برای کنار گذاشتن ناخوشی ها ، دلگیری ها و به یاد اوردن صمیمت ها و دوستی ها....
فلسفه ای دارد یلدا برای خودش ... خوردن انواع میوه ها و آجیل و بازکردن حافظ و ....
اما همه و همه بهانه ی است برای دقیقه ای بیشتر در کنار هم بودن ....