نور و نان





این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.

میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع. اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه. او ماه را خورد و ستاره ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار. و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از
وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.




با فرزندان شهیدان همت وباکری و...... تمامی فرزندان شهدا


سلام بر همه الا به انقلاب فروش ...

«دل مويه اي ساده با دو فرزند شهيدان بزرگوار شهيد همت و شهيد باكري در حاشيه مصاحبه اين دو عزيز با روزنامه اعتماد در تاريخ 6/7/88»

دوستان عزيز ناديده سلام شما احتياجي به ديدن نداريد هم اينكه فرزندان دو شهيد نامدار 8 سال دفاع مقدس هستيد يعني همه شما را ديده اند و مي بينند و مي شناسند من هم مثل شما فرزند شهيدم اما با اينكه شهدا همه بزرگند ، پدر من به بزرگي پدر شما نيست.
اين مسئله مي تواند مهم باشد باري كه بر دوش شماست بر دوش من هم هست اما بار شما سنگين تر است.
تاريخ جنگ نام حميد باكري و ابراهيم همت را فراموش نمي كند من به عنوان فرزند شهيدي گمنام با آبروي گمنامي پدرم نخواستم و نمي خواهم بازي كنم شما با نام مشهور پدرتان در هواي مصاحبه هاي روزمره و روزمرگه پرواز مي كنيد و چقدر هم بلند؟!
من خجالت مي كشم شما را نقد يا نصيحت كنم و به اين خجالت افتخار مي كنم. راه شهيد همت و شهيد باكري را حتي اگر فرزندان آن دو شهيد ادامه ندهند فرزندان شهداي گمنامي چون من ادامه خواهند داد واين راه بي رهرو نمي ماند.
شما اگر از زير بار مسئوليت حفظ آبروي حماسه پدرانتان شانه خالي كنيد شانه هاي زخمي من و برادران و خواهران من به زير آن بار خواهد رفت تا آن بار بر زمين نماند اما يادتان باشد اين بار اضافي را شما بر شانه ما گذاشته ايد غمي نيست و نبوده است جور كشي در عالم دوستي آئين ما ايرانيان مسلمان است. ما اين جور را مي كشيم تا هيچ بهانه اي به دست بيگانگان با انقلاب اسلامي ايران ندهيم.
اما دل شكستن هنر نمي باشد. وظيفه ما فرزندان شهدا دفاع از اصول و آرمان هاي انقلاب اسلامي ايران است نه دفاع از اشخاص.
اصول انقلاب هم آنقدر تاريك نيست اگرچه در آتش پر دود ناجوانمرادان سي سال است كه مي سوزد و مي سازد.
از حماسه پدر من تا حماسه شهيد همت با وجود يگانگي فرسنگ ها فاصله است. شهيد همت كجا و شهيد عباداله عزيزخاني كجا. اما از مزار پدر من تا مزار شهيد همت چند شهيد بيشتر فاصله نيست . پدر من در قطعه 24 بهشت زهراي تهران آرميده است و شهيد همت هم درست در همين قطعه با چند قبر فاصله در كنار پدرم آرميده است و همين مسئله به من جرأت داد تا براي شما نامه اي بنويسم وگرنه من كجا و شما عزيزان بزرگ كجا من خاك پاي شما نخواهم شد چه با من دوست باشيد چه دشمن.
هرچه باشد پدر من همسايه شهيد همت است و من موظفم تا حق همسايگي را رعايت كنم و ...
در همين قطعه 24 شهيد چمران خوابيده است و شهيد بروجردي و شهيد حسين فهميده وشهيد بهشتي و شهيد رجايي و شهيد باهنر و مرحوم آيت اله طالقاني و ... اين قطعه همان قطعه اي كه امام پس از بازگشت به ايران در 12 بهمن 57 در آن سخنراني كرد يك كلام قطعه 24 تاريخ انقلاب اسلامي است. تماشاي اين قطعه يعني مرور خاطرات سي ساله انقلاب از 12 بهمن و ورود امام و آن سخنراني ماندگار تا 8 سال دفاع مقدس و شهيد همت و شهداي 72 تن. قطعه 24 قطعه عجيبي است من هر وقت دلم مي گيرد و انقلاب و حماسه ها و خاطرات آن در ذهنم كمرنگ مي شود به اين قطعه پناه مي آورم.
اين قطعه مرا دوباره به دامن انقلاب بر مي گرداند. به خانه پدري.
آيا دعوت مرا به اين قطعه بر سر مزار پدرانمان مي پذيريد. مي توانيم در اين قطعه فارغ از قطار خالي سياست با هم درد دلي بكنيم حتماً صحبت هاي ما در اين قطعه صميمي تر و دردمندانه تر خواهد بود. هرچه باشد ما بر سر مزار پدرانمان نشسته ايم.
با شما خيلي حرف داشتم و دارم بماند براي روزي كه ناگهان همديگر را در قطعه 24 ب بينيم.
من هر وقت به سر مزار پدرم مي روم به سر مزار شهيد همت هم مي روم و هر دو مزار را با گلاب اشك شستشو مي دهم. اين
هفته هم به بهشت زهرا خواهم رفت با همسرم و فرزندم طاها و در قطعه 24 با تمام وجود اين شعر را خواهم خواند كه:

در عشق نمي توان زبان بازي کرد
مي بايد ايستاد جان بازي كرد
از خون شهيد شرممان باد مگر
باحرمت لاله می توان بازی کرد

به حرمت لاله ها دوستتان دارم فرزندان شهيد باكري و شهيد همت.

ناصر عزيز خاني - دبير انجمن نويسندگان و شاعران شاهد سراسر كشور
شعر از علی رضا قزوه



با خواندن نامه نتوانستم آن را اینجا نیاورم زیرا اعتقاد من نیز چنین است ...منکر نیستم جنایتهایی صورت گرفته ، رد نمیکنم که به نام اسلام و انقلاب عملهایی صورت گرفته که امام زمان سر به زیر افکنده اند ، ولی همه ی اینها هست و انقلاب و آرمانهای ان نیز هست .... هرگز نباید حاضر شویم این انقلاب به دست نا اهلان بیفتد .... امروز در دیدار رهبر از خطه سبز چالوس و نوشهر وقتی حضور مردم را زیر باران تند دیدم گریه ام گرفت از این همه وفاداری ، از این همه گذشت و مهربانی ....مردم خوبی داریم ...قدرشان را بدانیم ...قدر انقلاب را بدانیم ...دوستانی  پیامهایی می فرستند که برایم قابل قبول نیست و درنتیجه غیر قابل انتشار .... به هر شکل هر کس نظری دارد و عقاید تا انجا که به ستیز با حکومت نیانجامد قابل احترامند .....به همه ی این دوستان احترام می گذارم و شاید جوابهایم برایشان قابل قبول نباشد .... فقط باید از خدا بخواهیم انانکه بر باطل لباس حق می پوشانند و با ترفند هایی مردم را به سوی خویش می کشانند هر چه سریعتر رسوا و این مردم خوب به انچه لیاقتش را دارند که همانا آرامش و امنیت و آبادانی است برسند .

موجودی عجیب در ولز



كودكان افسانه‌ها می‌آورند


درج در افسانه‌شان بس سر و پند(فردوسی)

به نظر می‌رسد این بار نه افسانه‌ای در كار است نه چیزی شبیه به آن بلكه واقعیت ملموس‌تر از آن است كه بشود انكارش كرد. دیگر نمی‌توان وجود موجودی مانند گودزیلا را از بیخ و بن منكر شد چرا كه حتی اگر دانشمندان هم به دنبال كشف این حقیقت نباشند خودش سر از آب بیرون می‌آورد. این‌بار حتی كودكی از راه نرسیده و قصه‌ای سرهم نكرده است.
این حقیقت سر از آب بیرون آورده باعث بهت و حیرت زیست‌شناسان و دانشمندان شده و هنوز هیچ كسی نمی‌داند این غول بی‌شاخ و دم نامش چیست، در كدام رده‌بندی موجودات قرار دارد و اینكه چند سالش است. فقط می‌توان گفت شبیه یك نهنگ است كه با هشت‌پا پیوند خورده است!
دانشمندان همان‌قدر كه از دیدن یك یوفو- سفینه فضایی- به وجود می‌آیند از دیدن این موجود هم شوكه شده‌اند. آنها بر این باورند كه شرایط بد آب و هوایی آن را به سطح آب كشانده است. نوك تمام بازوهای این موجود را نوعی صدف شاخی‌شكل پوشانده كه یا برای راه رفتن زیر آب از آن استفاده می‌كرده یا برای شكار.
پروفسور "پل برین" از دانشگاه سوئنزی ماجرا را اینگونه شرح می‌دهد:"صدای كودكی را شنیدیم كه جیغ می‌زد. همه به دنبالش دویدیم و در نهایت به آن موجودی عجیب رسیدیم كه تكان‌های وحشتناكی می‌خورد."
كسانی كه این موجود را از نزدیك دیده‌اند می‌گویند به آنچه در برنامه Dr.who گفته می‌شود خیلی شباهت دارد؛ برنامه‌ای كه علمی- تخیلی است و از شبكه بی‌بی‌سی پخش می‌شود. پروفسور برین در ادامه می‌گوید:"در واقع این بزرگترین موجود فضایی است كه تا حالا دیده‌ام! طول هر یك از بازوهای این موجود را نمی‌توانم تخمین بزنم اما به نظرم اندازه یك تیر چراغ برق است."
"ربه‌كا پورتر" كه یك توریست است درباره این موجود می‌گوید:"به نظرم آنقدر بزرگ است كه می‌شود آن را هیولای دریا نام داد." این توریست تصریح می‌كند كه موجود مورد نظر بدنی پوشیده از بازوان حلزونی دارد و مانند مار روی ساحل می‌خزد. او در ادامه می‌گوید:"به بدن این موجود چند تكه چوب هم چسبیده بود اما تمام بدنش را صدف‌ها پوشانده بودند. چنان این بافت متراكم بود كه انگار سرخس روی آن است."

اظهارنظرهای اولیه درباره این نوع پوشش حاكی از آن است كه موجود مورد نظر از این بازوها برای تغذیه از پلانكتون‌ها استفاده می‌كند. البته دانشمندان نقشی هم برای برقراری تعادل متصور هستند اما به دلیل نبود اطلاعات كافی قادر به ارائه تحلیل نیستند. آنها می‌گویند به طور معمول این موجود باید در اعماق دریاها زندگی كند اما به دلیل شرایط بد جوی در آن مناطق به ناچار روی شن‌ها آمده است.
پروفسور برین چنین تحلیل می‌كند: "من فكر می‌كنم وجود یك توفان دریایی موجب شده این موجود نتواند برای خود غذایی تهیه كند. از این رو برای استراحت یا تهیه غذا خود را به این منطقه كشانده است."
او البته شوخی را هم چاشنی تحلیل خود می‌كند:"مردم اسپانیا علاقه زیادی به خوردن این موجودات دارند اما فكر می‌كنم از این یكی دیگر صرفنظر می‌كنند."
برگی از تاریخ ولز نشان می‌دهد یك راهب تارك دنیا به نام "جیرالدوس گامبرنیسیز" اولین بار در قرن دوازدهم تصاویری مبهم از غازهای دریایی كشید كه در پس‌زمینه آن موجودی هولناك دیده می‌شود. شاید همان موجود هولناك یا نوادگانش، امروز دوباره سر از آب بیرون آورده‌اند.

تاریخ‌نگاری یك رویداد مشابه

سال گذشته، در یكی از دریاچه‌های منطقه سی‌چوان چین كه اتفاقا حال و هوایی توریستی هم دارد، موجودی خوفناك سر از آب بیرون آورد. توریست‌ها هنگام دیدن این موجود پا به فرار گذاشتند اما یك نفر با موبایل عكسی از آن گرفت. خبرگزاری شینهوا آن خبر را منتشر كرد اما به دلیل واضح نبودن عكس، دانشمندان نتوانستند صحت آن را تایید كنند. به رغم ادعای تمام توریست‌ها مبنی بر دیدن چنین موجودی، آن خبر هرگز از سوی دیگر خبرگزاری‌های معتبر تایید و مخابره نشد.



هر چی که « بی » داشته باشه .......


یکی می گفت : چقدر بی حوصله ام ، بی رمقم ، بی انگیزه ام .... بی کم و کاست ، افسرده ام..... یاد حرف دوستم افتادم که می گفت :



هر چی توش « بی » داشته باشه ، فحشه ......

با یاد اوری این مطلب دیدم طرف چقدر به خودش فحش داده ، فقط «افسرده اش» فحش نبوده !!!!


چقدر « بی » ادب !!!!!!



سجاده ای برای من

یه عده مردی که اصلا نمی شناختمشون دور وبرم بودن ..... آروم از میونشون رد شدم .... نزدیک یه ستونی یا یه دیواری سجاده ای رو برداشتم و همون جا پهنش کردم .... مردایی که دورم بودن گفتن : داره رو سجاده ی آقا نماز می خونه !!! ..... و من میدونستم که بعد از آقا این منم که دارم روی این سجاده نماز می خونم .......




بیدار شدم ...... صدای اذان صبح از بیرون به گوش میرسید ..... آروم از جام بلند شدم و وضویی ساختم و به نماز ایستادم .... الله اکبر که...خدا بزرگ  است


ده مهر هشتاد وهشت



راهم را خودم انتخاب خواهم کرد






نامم را پدرم انتخاب کرد

نام خانوادگی‌ام را یکی از اجدادم!

دیگر بس است!


راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...




خداوند با کودکی است که چکمه هایش سوراخ است


دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده.. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما... (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."