از اشتباه به آمرزش راهی هست

هيچ کس وسوسه اش نکرد ، هيچ کس فريبش نداد ، او خودش سيب را از شاخه کند و گاز زد و نيم خورده دور انداخت. او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد ، ايستاد. انگار مي خواست چيزي بگويد. چيزي ، اما نگفت . خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت : برو ، زيرا که اشتباه کردي . اما اينجا خانه توست هر وقت که برگردي ، و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهي هست. او رفت و شيطان مبهوت نگاهش مي کرد. شيطان کوچک تر از آن بود که او را به کاري وادار کند . شيطان موجود بيچاره اي بود که در کيسه اش جز مشتي گناه چيزي نداشت . او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه کند او رفت تا کودکانه اشتباه کند. او به زمين رفت و اشتباه کرد ، بارها و بارها. اشتباه کرد مثل فرشته بازيگوشي که گاهي دري را بي اجازه باز مي کند ، يا دستش را به چيزي مي خورد و آن را مي اندازد. فرشته سر به هوا گاهي سر مي خورد ، مي افتد و دست و بالش مي شکند. اشتباه هاي کوچک او مثل لباسي نامناسب بود که گاهي کسي به تن مي کند. اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم که زير پيراهنش بود. اما از هر اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرت کرديم . سنگ هاي ما روحش را خط خطي کرد و ما نفهميديم. اما يک روز او بي آن که چيزي بگويد، لباس هاي نا مناسبش را از تن در آورد و اشتباه هاي کوچکش را دور انداخت و ما ديديم که او دو بال کوچک نارنجي رنگ هم دارد ؛ دو بال کوچک که سال ها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده اي که به آشيانه اش بر مي گردد. او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع مي کند ، صدايش را مي شنوم ؛ زيرا او قناري کوچکي است که روي انگشت خدا آواز مي خواند. همتونو دوست دارم

اتل متل یه جانباز

اتل متل يه بابا
که اون قديم قديما
حسرتشو مي‌خورن
تمامي بچه‌ها اتل متل يه دختر
دردونه‌ي باباش بود
بابا هرجا که مي‌رفت
دخترش هم باهاش بود اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته‌ي بچه‌ها:بابا چه مهربون بود يه روز آفتابي
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه‌ها شد
دخترو جا گذاشتش چه روزاي سختي بود
اون روزاي جدايي
چه سال‌هاي بدي بود
ايام بي بابايي چه لحظه‌ي سختي بود
اون لحظه‌ي رفتنش
ولي بدتر از اون بود
لحظه‌ي برگشتنش هنوز يادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
اداي احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد خاک کفش بابا را
سرمه‌ي تو چشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد زهرا براش زبون ريخت
دو صد دفعه صداش کرد
پيش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد اتل متل يه بابا
يه مرد بي ادعا
براش دل مي‌سوزونن
تمامي بچه‌ها زهرا به فکر باباست
بابا تو فکر زهرا
گاهي به فکر ديروز
گاهي به فکر فردا يه روز مي‌گفت که خيلي
براش آرزو داره
ولي حالا دخترش
زيرش، لگن مي‌ذاره يه روز مي‌گفت: دوست دارم
عروسيتو ببينم
ولي حالا دخترش
مي‌گه به پات مي‌شينم مي‌گفت: برات بهترين
عروسي رو مي‌گيرم
ولي حالا مي‌شنوه
تا خوب نشي نمي‌رم وقت غذا که مي‌شه
سرنگ را بر مي‌داره
يک زرده‌ي تخم مرغ
توي سرنگ مي‌ذاره گوشه‌ي لپ بابا
سرنگ رو مي‌فشاره
براي اشک چشمش
هي بهونه مياره غضه نخوره بابا جون
اشکم مال پيازه
بابا با چشماش مي‌گه:
خدا برات بسازه هر شب وقتي بابا رو
مي‌خوابونه توي جاش
با کلي اندوه و غم
مي‌ره سرکتاباش " حافظ" رو بر مي‌داره
راه گلوش مي‌گيره
قسم مي‌دهد حافظ
و" خواجه! " بابام نَميره دو چشمشو مي‌بنده
خدا خدا مي‌کنه
با آهي از ته دل
حافظو وا مي‌کنه فال و شاهد و فال و
به يک نظر مي‌بينه
نمي‌خونه، چرا که
هر شب جواب همينه اون شب که از خستگي
گرسنه خوابيده بود
نيمه شب، چه خوابِ
قشنگي رو ديده بود تو خواب ديدش تو يک باغ
تو يک باغ پر از گل
پر از گل و شقايق
ميون رودي بزرگ نشسته بود تو قايق
يه خرده اون طرف‌تر
ميان دشت و صحرا
جايي از اين‌جا بهتر… بابا سوار اسبه
مگه مي‌شه محاله…بابا به آسمون رفت
تا پشت يک در رسيد...

باز بوی باورم خاکستری است

باز بوي باورم خاكستريست صفحه هاي دفترم خاكستريست
 پيش از اينها حال ديگر داشتم هر چه مي گفتند باور داشتم
پيرها زهر هلاهل خوردند عشق ورزان مهر باطل خوردند
باز هم بحث عقيل و مرتضاست آهن تف ديده مولا كجاست؟
نه فقط حرفي از آهن ماندست شمع بيت المال روشن ماندست
 دستها را باز در شبهاي سرد
 ها كنيد اي كودكان دوره گرد
مژدگاني اي خيابان خوابها
مي رسد ته مانده بشقابها !
در صفوف ايستاده بر نماز
ابن ملجمها فراوانند باز سر به لاك خويش برديد اي دريغ
نان به نرخ روز خورديد اي دريغ
 دير خواهد كرد روزي روزيت
در گلوي مال مردم خوارها
من به در گفتم و ليكن بشنوند
 نكته ها را مو به مو ديوارها
با خودم گفتم تو عاشق نيستي
 آگه از سر شقايق نيستي
غرق در دريا شدن كار تو نيست
شيعه مولا شدن كار تو نيست
 اللهم عجل لوليك الفرج

پروانه و پیله

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سواخ کوچک پیله را تماشا کرد . آن گاه تقلای پروانه نتوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیل را گشاد کرد . پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند . آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند . اما چنین نشد ! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود ، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلای نیاز داریم . اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم ، فلج می شدیم ، به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم . من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد ، تا قوی شوم . من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد . من سعادت و ترقی خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا آنها را از میان بر دارم . من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند . من محبت خواستم و خداوند به من فرصت دا د تا به دیگران محبت کنم . « من به آنچه خواستم نرسیدم .... اما آنچه نیاز داشتم ، به من داده شد » . نترس . با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی .

آشنایی - انتظار




بدان که : آشنایی در مغرب است و پیوند در مشرق پس شتاب تو برای چیست ؟ ! اگر آشنایی ات بر فراز قله ها باشد ، بدان که بی شک گسستگی اش در نشیب دره ها خواهد بود . آشنایی ، بذری است که تنها در پیوند به نهال می نشیند وشگفتا از این که تو از همان ابتدا سرگرم کاشتن درخت هستی !

عمو سبزی فروش

عمو سبزي‌فروش- داستان واقعي داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم.. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است.. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند..اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم:«عمو سبزي‌فروش . . .. بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:عمو سبزي‌فروش! . . . بله.سبزي کم‌فروش! . . . .. بله.سبزي خوب داري؟ . . بله.خيلي خوب داري؟ . . . بله.عمو سبزي‌فروش! . . . بله.سيب کالک داري؟ . . . بله.زال‌زالک داري؟ . . . . . بله.سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.شبهات تاريکه؟ ... . . . . بله.عمو سبزي‌فروش! . . . بله. ……………اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.»فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286 â€" 287

روز دفاع

سر این روز دفاع با دانشگاه و استاد راهنما کلی مسئله داشتیم ، بالاخره قرار شد که دوشنبه 22 مهر بعد از ظهر دفاع داشته باشیم ....... داشتم به روز دفاع فکر می کردم که یاد «روز دفاع» افتادم !!! ...... روزی که بر خلاف 22 مهر بدون آمادگی و تنها بر اساس اعمال انجام شده باید دفاع کنیم ..... اسلاید به اسلاید زندگی مون ورق می خوره و شاهد ریز ودرشت اعمالمون هستیم ...... داور ، پرونده ی پایان نامه را خوانده و دلمان به استاد راهنما مون خوشه که پیش داور ارج و قربی داره و قرار به شفاعتمون رو ازش گرفته ....... یاد این بودم که 22 اگه قرص و محکم صحبت کنیم و مسلط باشیم بر پایان نامه مون ، قدرت دفاعمون و بالا می بریم ولی « روز دفاع » صحنه ی هر اسلاید موید کارهامونه و هیچ دلیلی برای رد یا پذیرشش نیست فقط باید نشست و نگاه کرد و احتمالا شرمنده شد ...... کاش اسلاید های زندگی مون رو آنچنان تنظیم کنیم که بی نیاز به شفاعتی ، آبروی استاد راهنما و مشاورمون رو پیش داوران نبریم ....... 17/7/87