امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء


روز اول
مادر شوهرم بیمارستانه..... برای ملاقات اونجا بودیم که همراهان هم تختی مادر شوهرم گفتند در اتاق 16 دختریه که 8 سال در کما بوده و الان خوب شده.... خوب ، اول گفتم دیدن نداره ، بالاخره خوب شده دیگه ، بعد که بر وبچه ها همه رفتند دیدنش منم وسوسه شدم که برم ببینمش ....وقتی رسیدم از قرار معلوم همه یه حال و احوالی کرده بودند و از اتاق اومده بودن بیرون ....

نمیدونستم با چه صحنه ای مواجه میشم ، هیچ تصوری از چیزی که قراره ببینم نداشتم ، وارد اتاق شدم ، اتاقها اکثرا توی این بیمارستان دو تخته است ، روی تخت اولی یه پیرزنی خوابیده بود و روی تخت دیگه دختر جوانی کنار بیمارش نشسته بود ، اول به نظرم هیچ چیز غیر عادی نیومد ، خواهرم همراهم اومد توی اتاق و اشاره کرد اوناهاش ! ، انگار تازه تونستم ببینمش ، رفتم و چه استقبالی کرد از اینکه به دیدنش رفتم ، خواهرش ایما و اشاره های اونو ترجمه می کرد زبونی که خودشون دو تا ازش سر در می اوردن .....
دختری به نظر 18 ساله ، با صورتی گرد ، چشمان درشت و مشکی ، و در وسط سر انگار شمشیری پیشانی رو به دو قسمت تقسیم کرده و زبونی که از گفتن عاجز بود با سوراخی در گلو که توسط فلزی محاصره شده بود ومحل تنفسش بود ........ پاهای خمیده اش و دستهایی که به زور باز میشدن و مثل لاله وقتی می گفتی انشاا... زود خوب میشی رو به آسمون می شکفتن ، نشونه های ظاهری این دختر بودن که بعد از تصادفش بهش می گفتن « فاطمه زهرا » ....
زهرا رو بوسیدم ..... خوشش اومد ، کمی فیزیکی باهاش ور رفتم !! ... بیشتر خوشش اومد و متقابلا هر کاری میکردم انجام می داد ..... انگشت اشاره اش رو گذاشت پشت لبش ، خواهرش گفت میگه شوهر داری ؟ ..گفتم آره ، .... و زهرا خندید .....
خواهرش برام حرف زد ...... و من فقط گوش کردم ....... انگار نیازی بود به یه شنونده ... از تصادفش گفت ، از اینکه مادرش دو ماه هر روز به امامزاده ی روستاشون می رفته برای شفای دخترش ، از اینکه توی ای سی یو جوابشون کردن ، گفتن دیگه بهش امیدی نیست و باید آماده باشن ، گفت: رفتم امامزاده ، مادرم همراهم اومد ..... گفت توی امامزاده حضورش رو حس کردم ، مودبانه نشستم جلوش و گفتم امامزاده یحیی ، تو سر نداری و خواهر منم سرش ناراحته ، شفاش رو از خدا برام بگیر ، گفت مادرم غباری رو همون موقع اونجا حس کرد ، طاقت برگشتن به بیمارستان رو نداشتیم ، دلمون شکسته بود ، می گفت وقت دعا همون موقع است که دلت شکست و ما دلشکسته بودیم .....رفتیم بیمارستان با ترس و لرز ، پرستارش گفت : معجزه شد ، برگشت و نمیدونیم چی شد !!! .......
8 سال با سوند و سرم زندگی کرد ... یه اتاق رو کردیم براش آی سی یو ، تخت بیمارستانی گرفتیم ، وسایل ارتوپدی و پزشکهایی که باید از شهر برای دیدنش به روستا می یومدن و تمام این 8 سال من کنارش بودم ......
گفت سال چهارم بردیمش امام رضا ....دستاش مچاله بود .....صورتش جمع شده بود و هیچ عکس العملی به هیچ چیز نداشت ، اولین لبخند رو اونجا زد ، سال بعد دستش حرکت کرد و سال بعدش یه شکلات تونست بخوره و بعد معجزه شد ....... روند بهبودیش خیلی سریع شد و الان اینجاییم ....
گفت بیمارستانهای زیادی بودیم توی تهران توی گرگان توی مشهد ..... باز خدا رو شکر ....
زهرا با دو گیس بلند مشکی بافته تا زیر باسن فقط بر وبر منو نیگاه می کرد ....
مادر شوهرم اومد توی اتاق ..... به زهرا گفت من عمل دارم .... تو نظر کرده ای ، منو هم دعا کن ..... زهرا دستاش رو رو به آسمون گرفت و دعا کرد ..... بعد فوت کرد سمت گلوی مادر شوهرم ( اونم تی تیوپ داره) ...... خواهرم گریه می کرد و من بهت زده داشتم به موهاش نگاه می کردم .... یاد زمانی افتادم که مادر شوهرم 50 روز توی آی سی یو بود و موهاش به هم ریخته شده بود و در هم برهم و ما قدرت شونه کردن موهاش رو نداشتیم و اونا رو کوتاه کرده بودیم ...... مونده بودم از عشق این خواهر که چه جوری این موهای بلند رو این همه سال داره می شوره و این چه عشقیه .... این چه گذشتیه .........
به خواهرش شماره ه ام رو دادم که اگه کاری داشت باهام تماس بگیره ..... خیلی مودب بود و خیلی باوقار و نجیب ...... گفتم خیر می بینی ، حتما عاقبت به خیر میشی
......

روز دوم
دیروز دوباره رفتم دیدنشون ..... چون از مدرسه از ته تهران باید می رفتم سر تهران، فرصت برای خرید چیزی نبود و فقط خودم رو برداشتم و بردم !! ..... بعد از اینکه کمی کنار مادر شوهرم موندم یه سر رفتم پیش زهرا ....... عملش کرده بودن ...... گلوش دیگه بسته شده بود و خواهرش با شوقی از اعماق وجود گفت : بعد از 8 سال داره از بینی نفس می کشه ! ...... هنوز کامل بهوش نیومده بود ....... با دو نخ زیر چونه اش رو به جناق سینه اش وصل کرده بودن که سرش رو بالا نبره ، صداش کردم .... زهرا ، زهرا خانوم ، چشمهاش رو کمی باز کرد ، تا چشمش به من افتاد منو شناخت و خندید ، بی رمق دستهاش رو که هر دو بهش انژیو کت وصل بود از زیر پتو کشید بیرون که بهم دست بزنه و باهام شوخی کنه ، بوسیدمش ، خواست سرش رو ببره بالا ، خواهرش نیم خیز کنار تختش بود اونو توی بغلش گرفته بود .... خیلی سخت بود که بخواد تمام شب به این حالت بشینه ، مادرش اومد ، زنی سیه چرده و لاغر ، با نگاهی نافذ و مهربون ... دستاش خیلی توجه ام رو جلب کرد ، دستایی کار کرده و چروک ، بهش گفتم خدا صبرزینبی بهتون داده ، خواهرش گفت اتفاقا هر کسی به مادرم می گه خیلی سخته ، می گه از مصیبت حضرت زینب که سخت تر نیست ! ، و مادرش ادامه داد : وقتی دیدمش فقط پاهاش پیدا بودن و هیچ چیز دیگه اش معلوم نبود ، حتی معلم هاش نشناخته بودنش ، فقط گفتم یا زینب ، یا زهرا ، یا حسین .......
این عشق هر چی بود ، معمولی نبود ، یه عشق خدایی بود که توی دل این مادر و خواهر بود .... خواهرش گفت : سوم انسانی بود ، یکماه تا گرفتن دیپلمش مونده بود ، خیلی شلوغ بود و شیطون ، همه ی معلمهاش دوستش داشتن چون هم درسش خوب بود و هم شیطون بود .... نمیدونیم چی شد ، چشم خورد .......
زهرا چشمهاش رو به سختی باز می کرد و بعد مجبور می شد ببندتشون ..... خواهرش گفت صداش کن ببین می تونه حرف بزنه ! .... بعید میدونستم ولی نخواستم دلشون رو بشکنم و چیزی بگم ، دوباره صداش کردم ، زهرا ، زهرا ، چشمهاش رو باز کرد و خندید ..... گفتم : بگو زهرا .... فقط نگاهم کرد ...... دوباره گفتم می تونی دیگه حرف بزنی بگو زهرا ..... کمی دهنش رو باز کرد ولی باز صدایی خارج نشد ....برای اونی که تازه از اتاق عمل بیرون اومده بود و چند ساعتی از عملش نمی گذشت خیلی زود بود ...دیگه چیزی نگفتم ، گفتم هنوز هوشیار نیست بزارین بخوابه ، فردا بهتر میشه باهاش حرف زد ....... گفتم براش ختم امن یجیب توی مدرسه گرفتم ، همه ی بچه ها الان زهرا رو می شناسن وبراش دعا کردن ..... بازم دعاش می کنیم .... خیلی همه شون خوشحال شدن ....گفتم فردا هم این کار رو می کنیم که یکدفعه یادم افتاد فردا تعطیله ...خواهرش پرسید برای چی ؟ گفتم شهادت حضرت امام جعفر صادقه (ع) ..... ولی پنجشنبه حتما دعاش می کنیم ....


خداحافظی کردم و اومدم بیرون ......


روز سوم

امروز دیگه براش یه خرس عروسکی بردم ، خودم حس کردم بهتر از شیرینی و میوه و آب میوه است ...... وقتی رسیدم بیمارستان وسایلی رو که برای مادر شوهرم برده بودم بهش دادم و رفتم سراغ زهرا ...... خواهرش داشت پوشکش می کرد !! ....... ( خیلی سخته ، فقط کسانی خوب درک می کنن که کشیده باشن ) ... گفتم میرم دوباره بر میگردم ..... دوباره برگشتم ، زهرا ترو تمیز روی تخت خوابیده بود ، مادرش تازه از راه رسیده بود ، عروسک رو نشونش دادم کلی ذوق کرد ، این ور اون ورش کرد ، یه سری جاهش رو نشونمون داد که حکایت از این می کرد که خیلی چیزها رو می فهمه ، از شوهرم با همون زبون ایما و اشاره اش پرسید ، گفتم میاد امروز که تو رو ببینه ، خوشحال شد و خندید ...... خواهرش گفت : تا 6 روز دکتر گفته باید این جوری باشه ، صداش هنوز در نیومده بود فقط از حنجره اش صداهایی خارج می کرد و از این کار لذت می برد .... مفهوم صدا رو حس می کرد ...... خواهرش برام گفت : خیلی خواستگار داشت ، برخلاف من و خواهر دیگه ام که چادری بودیم و سرمون پایین ، خیلی سر به هوا بود و شیطون ..... رفته بود مغازه ای و یه گلدون خریده بود ، بعد از دادن پول به مغازه دار گفته بود حالا زحمت آوردنش رو خودت می کشی و اونم گلدون رو تا خونه آورده بود ، هنوزم گلدون رو داریم ....
گفت : براش سرویس گرفته بودیم ، همیشه دوست داشت جلو بشینه ، نمیدونم اون روز چرا رفت عقب پشت راننده نشست ، مینی بوسی اومد و از پهلو زد بهشون ، دختر راننده که کنارش نشسته بود درجا مرد و بقیه هم کمی زخمی شدن ولی از همه بدتر زهرا بود که ضربه مغزی شد .....هنوز نفهمیدیم چی به سرش خورده که اینجور جمجمه اش رو شکافته و به مغزش آسیب وارد کرده ، گفت بخش شخصیتی اش آسیب دیده ، گفتم بخش حرکتی اش هم آسیب دیده ، گفت آره ، یه پاش رو نمی تونه زمین بزاره ، امروز دکتری اومد و دیدش گفت یه آمپولی هست خودم بهش می زنم  فقط گرونه ، گذاشتیم این نخ رو بکشن بعد مامانم بره هلال احمر براش بخره ...... دستاش رو هم که با ارتوپدی که براش انجام دادم بهتر شده ...
گفتم دیشب نخوابیدی ؟ .... گفت 8 ساله که درست نخوابیدم ......براشون میوه برده بودم ....گفتم کمی میوه بخور ، گفت تا براش غصه می خورم چیزی از گلوم پایین نمی ره .... می فهمیدم چی میگه ولی همون حرفهایی رو زدم که این جور موقعها می گن . گفتم : باید جون داشته باشی تا به این برسی پس مجبوری بخوری ....... مادرش گفت : دیشب زهرا هم نخوابید من کنارش بودم خواهرش روی اون تخت خوابیده بود و دیشب تنها شبی بود که اینا با این فاصله از هم خوابیدن ...همیشه کنار هم می خوابن ، دستاشون توی دست هم و سراشون روی شونه ی هم ....... اگه اینم حالش بد بشه من چکار کنم ، پدرشون هم که از کارافتاده است و چهاردست و پا راه میره ! ....
نمیدونستم باید چی بگم ..... از روستاشون و چشم اندازش گفتن .... دعوتم کردن برم اونجا با همون صفا و سادگی و صمیمیتشون .... گفتم خیلی دوست دارم روستا باشم حتی شده برای یه مدت کوتاه ... خواهرش گفت : منم روستا رو دوست دارم ولی برای امکانات باید بریم شهر ... منم باید ادامه تحصیل بدم ، پرسیدم چقدر خوندی ؟ ... گفت : لیسانس علوم اجتماعی ام !! ...... خواهرم هم لیسانس ادبیاته ...اینم قرار بود دانشگاه قبول بشه که نشد ! ...... گفتم توکل به خدا شاید خوب شد ، گفت : دکتر گفت باید بره گفتار درمانی ، می خوام کلاس بزارمش ، کلاس شطرنج ! .....
صدای در اومد ، شوهرم اومده بود ..... گفت اگه مزاحم نیستم بیام ....به زهرا گفتم شوهرم اومده دیدنت ، بیاد تو ؟ !! ....خندید ..... اونو که دید گل از گلش شکفته شد ....با پاش مثلا به من لگد زد که یعنی تو برو !! .... همون «نو که اومد به بازار...» .. کمی موند دید زهرا خیلی ذوق کرده و ممکنه نخش رو پاره کنه با این همه ورجه وورجه ، رفت .... خواهر شوهرم بعدش اومد ..... زهرا بهش گفت : (با اشاره ) به لبات روژ زدی ؟ گفت : نه خودش این رنگیه ..... حواسش به همه چیز بود .... از خواهرش شماره اش رو خواستم بگیرم که زهرا شماره موبایل خودش رو با انگشتاش بهم داد ..... 0937 ، به یه شماره مونده به آخرش که رسید خواهرش فکرکرد داره اشتباه می کنه ، وقتی شماره رو تکرار کرد پیش خودش ، معلوم شد زهرا درست می گفته ، زهرا با اشاره گفت این حواسش پرته !! ......
خواهر شوهرم گفت ، بهش کاغذ و قلم بدین که بنویسه ، خواهرش گفت : می نویسه ، وایت برد داره ، کامپیوتر داره ،باهاش شطرنج بازی می کنه و می بره .....همه چی براش فراهم کردیم ! ....
شماره اش رو گرفتم ..... فردا صبح ساعت7.5  با بچه ها برای شفای اون و همه ی مریضها دعا می کنیم و امن یجیب می خونیم ...... قرار شد همون موقع بهش زنگ بزنم ..... شما هم با ما همصدا بشین و 5 ختم امن یجیب بگیرین به نیت شفای تمام مریضها ..........
التماس دعا



بازم از زهرا براتون خواهم گفت اگه زنده بودم و دیدمش ........



۳ نظر:

ناشناس گفت...

سلام
اميدوارم در شعاع مهر حضرت دوست همواره جانتان آفتابي باشد.
بادرود و دعا

Samaa گفت...

یا رجایی عند مصیبتی
سلام
آخی؟مادر شوهر گرامی خووف شدن؟
عروس به این گلی ... ولله :دی کلی خودش روحیه است واسه عمل!
زهرا خانومی هم انشاءلله سلامتی کافی و وافی برسه ... آزمون سختی است هم برای خودش هم برای خانواده اش که تا به النش آن طور که شما می گوئید به سلامتی گذشته اند..خدا کند مابقی را نیز
خدا نصیب هیچ کسی نکند گرفتاری بیماری و بیمارستانی :(
خودتان خوبید ؟

خانم معلم گفت...

خیلی سخته برای دختر باهوشی که امید ادامه تحصیلش می رفت عقب مونده ی ذهنی بشه والان برای انجام هر کاری به همراه نیاز داشته باشه برای خوردن ، راه رفتن و ..... سخته نتونی حرف بزنی وقتی پر از شادابی بودی و شور ... وقتی همه ی پسرهای محل رو سر انگشتت می چرخوندی وقتی کلی خواستگار داشتی که همه بعد از تصادفت گفتند : حیف شد !!
امتحان سختیه .... خیلی سخت ....